تبليغاتX
باران عشق
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

هه. میگن این انصاف نیست که خنده رو از خودمون دریغ کنیم. چطور انصاف هست که خنده رو از لب کسی بگیریم؟ میشه یکی انصافو واسه من تعریف کنه؟
دستم به قلم نمیره. افسار کلمات دستم نیست. حرف دارم. خیلی زیاد. حرفایی که دنبال مخاطب خودشون می گردن...

نوشته شده توسط پانی در ساعت 23:1 | لینک  | 

بگو پناه می برم به پروردگار سپیده دم از شر آنچه خلق کرده است

همه چیز از یه لذت نحس زود گذر شروع میشه. وقتی میای هیچکی ازت نمی پرسه می خوای بیای یا نه. اختیارت دست دو تا آدمه. از وقتی پا میذاری به این دنیا نیازمندی. نفست بنده به نفس دیگران. تو زندگیتم این دیگرانن که نمی ذارن زندگی کنی.
همه چیزم با یه لذت نحس تموم میشه. هیچ اختیاری هم توی رفتنت نداری. مهم نیست که تو میخوای زندگی کنی یا می خوای بمیری. مهم اینه که باید زنده باشی. زندگی بایدیه. باید زندگی کنی. نمی خوام نداریم. بریدم نداریم. خسته شدم معنی نداره. باید زندگی کنی. باید نفس بکشی. باید باشی. باید باید باید ....
تف به دنیا و همه ی محتویاتش.


من پر از وسوسه های رفتنم...
نوشته شده توسط پانی در ساعت 14:22 | لینک  | 

عذرا خانوم نذری داره. شهرمون سیاه پوشیده. عزاداری امام حسینه. پیر و جوون با گونه ها و بینی های قرمز، زنجیر میزنن.
توی خونه عذرا خانوم مدام به این و اون دستور میده. خودش از این ور به اونور. پتو رو روی بخاری گرم میکنه و میندازه  روی ظرف سیب زمینیای سرخ کرده. خبر میارن که سبزیا یخ زدن. هر کی یه چیزی میگه. یکی میگه دیشب دماسنج منفی سی و هشتو نشون می داده. اون یکی میگه از این سردترم میشه...
مهمونا زیاد تر میشن. همه شال و کلاه و تجهیزات. نهارو میدن. نهار سرد.
خب. تموم شد. می خوام جلوی در کفشامو بپوشم. سنگای دیوار یخ زدن.
همه جا حرف از سرماست. همه چی یخ زده
در حسرت روزای بهاری   بغ کرده قناری...
...
شهر خوابیده. آسمون روشن. ماه اونجاست. دو وجب بالاتر از بام.
شهر یخ زده. درختا یخ زدن. مردم شهر تنگ بخاریا خوابیدن. سرما همه جا خونه کرده.

مسیحای جوانمرد من!
ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس نا جوانمردانه سرد است ... آی!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشا
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور...

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
نه از رومم نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان دستها پنهان...
زمستان است.....

 
نوشته شده توسط پانی در ساعت 19:32 | لینک  | 

 

 

گاهی واقعا دلت می خواد با یکی حرف بزنی. گوشیو برمیداری و می ری توی کانتکت هات. از همون اول:

اکرم عاطفه اعظم الهه فاطمه هدا محبوبه مهدیه مریم مژگان (مث اینکه هر چی میای پایین فایده نداره) نسرین ندا پری رضوان روژان سارا شبنم شادی طیبه زهرا ...

نه! هیچکدوم!

از یه طرف روحت آتیش گرفته و داری از تشنگی تلف میشی از یه طرف یه دریای بیکران جلوی پات موج میزنه.

دریایی که یه کویر نمک توش خالی کردن. آبی که اگه ازش بنوشی تشنه تر میشی....

 

 

روی سکوی کنار پنجره  همه شب جای منه

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم  همیشه یار منه

کاغذای خطخطی

از کنار در باز پنجره   می پرن توی کوچه

سر حال از اینکه آزاد شدن

نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداری شب عادتمه

همدم سکوت تنهایی من  تیک تیک ساعتمه...

نوشته شده توسط پانی در ساعت 23:29 | لینک  | 

فاصله ها

نه...  صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود...

نوشته شده توسط پانی در ساعت 11:12 | لینک  | 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی

 

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم

 

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا تو به فکر دیدنم، شبا پر از خواب منی

 

بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی

تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوستت دارمو نگفتی

 

بذار خیال کنم منم اونکه دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش

 

اونکه هنوز دوسش داری، اونکه هنوز همنفسه

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

 

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی

بذار خیال کنم بذار، اگرچه بی خیالمی...

نوشته شده توسط پانی در ساعت 1:48 | لینک  | 

یکی بود یکی نبود. یه زندونی بود محکوم به حبس ابد. گناهش چی بود؟ خودشم نمی دونست. فقط می دونست که توی سرنوشتش نوشتن که تا زمانی که زنده ست باید توی یه سلول تنگ و تاریک باشه و از میون اینهمه رنگای قشنگی که خدا آفریده فقط سیاهی قسمتش باشه....
با این تنهایی خو کرده بود و به بی کسی عادت کرده بود. کنار دیوار می نشست و سرشو توی دستاش می گرفت و فکر می کرد به خودش و به دنیای کوچیکش....
گذشت تا اینکه...

-  پاشو ملاقاتی داری!

دلش لرزید. ملاقاتی؟... من؟... چطور ممکنه؟!!.....
دستشو گرفتن و از سلولش بیرون آوردنش.... به سختی راه می رفت چون عادت نداشت بیشتر از سه گام در یه جهت برداره....
یهو ناخوداگاه جلوی چشاشو گرفت. نور شدیدی به چشاش خورد. "نور" ی که اصلن بهش عادت نداشت....
و وقتی دستاشو آورد کنار و به زحمت چشاشو باز کرد ناباوری همه ی وجودشو برداشت...
نگاش کرد... لحظه ای... لحظاتی...
نگاش کرد... مث یه تابلوی نقاشی نفیس و گرون قیمت...
چشاشو... چشاش رنگ کهربا و نگاهش به شیرینی عسل...
انگار درد شدیدی از دو طرف سرش گذشت. فشار شدیدی حس کرد ولی حاضر نبود چشماشو از شیرینی نگاه "اون" جدا کنه....
لحظه ای گذشت... و لحظاتی....
تا اینکه....

- وقتتون تمومه، بفرمایید...

و بازم دستشو گرفتن و به سمت سلول "کشوندنش"...
و اون وقتی وارد سلول شد هیچی نمی دید....
چون چشاش به "نور" عادت کرده بودن
و اون هیچی نمی دید چون چشاش زیباترین چشمای دنیا رو دیده بودن
و اون دیگه هیچی نمی دید چون تازه معنای "دیدن" رو درک کرده بود
و اون دیگه از 3 متر سلول بیزار بود چون بیشتر راه رفتن رو تجربه کرده بود
و اون دیگه از چار دیواری تنگ سلول بیزار بود
و اون دیگه تنهاییو نمی خواست دیگه از بی کسی بیزار بود
تنهایی آرامشبخشش، که براش مثل یه پناهگاه بود حالا براش کابوسی آزار دهنده و اسارت محض شده بود
انگار چیزی از وجودش گم شده بود
انگار نفس کم می آورد
درست مثل کسی که وسط یه اقیانوس در حال غرق شدن باشه....
و اون طعم عسل از "یادش" نمی رفت هر چند زندگی براش تلختر از زهر شده بود....

نوشته شده توسط پانی در ساعت 1:23 | لینک  | 

هر بار جلوی آینه وامیسم تصویر چهره ای رو می بینم که که انگار هیچوقت تو زندگیش نخندیده. به زور می خنده و مث دلقک می خندونه اما هیچکی خبر از ته دلش نداره. دور و برش شلوغه ولی انگار از پای بته سبز شده.  تنهاس و هیچوقت محبت ندیده. ... تا قبل از اینکه بیاد توی اون خراب شده و دانشجو بشه دلخوشیش درسش بود. هیچی و هیچکسو جز کتاب دفتراش نداشت و بیکسی تنها کسش بود اما از وقتی پاشو گذاشت توی اون جهنم اونم انگار ازش گرفتن اون نیمچه علاقه ایم که به درس داشت دود شد رفت هوا و الان خیلی وقته که با اکراه و بیمیلی و انگار به زور می ره طرف کتاب و جزوه ش. این آدم دیگه اونی نیس که سر کلاس سوال می پرسید و همونجا درسو یاد می گرفت .... درس شده مث یه کابوس که نمی ذاره ببینم روزا چه جوری شب میشه.....

من یادم نمیاد توی زندگی لذتی برده باشم. انگار متولد شدم که اشک بریزم و ناراحت باشم و حسرت بخورم. نمی دونم باید به کی اعتراض کنم. آیا کسی مثل من وجود داره؟ چشمام ضعیف شدن. خودم ضعیفم. ....

دلمو سپردم به اون نمی دونم گناهم چی بود که اینجوری خورد شدم. حالا دیگه دلمم شکسته و دیگه هیچی ندارم. نه دلخوشی ای و نه امیدی.... نه عشقی و نه کسی که براش از دردام بگم.

انگار به ته خط رسیدم. شاید خیلی وقته رسیدم از همون وقتی که به دنیا اومدم.

وقتی زندگی توی چشت رنگ می بازه و روح و جسمت اینجوری خسته ست و ازون بدتر نمی تونی به روت بیاری چون قاطی یه مشت آدم سوهان روح گیر افتادی دیگه خیلی چیزا در نظرت هیچ میشن و هرچی بیشتر به خودت فکر می کنی و توی آینه به چهره ی داغونت نگاه میکنی بیشتر خواهان نبودن میشی شاید با نبودن یه کم آروم بگیری....

چیه؟ ناراحتی؟ دل سپردن که گناه نیست دل شکستن گناهه ساختن سخته ولی ویرونی آسونه اینا همش قسمت منه اینا رو توی طالع من نوشتن اینکه من باید همیشه  درد و حسرت بکشم.

من گلایه مو باید پیش کس دیگه ای کنم.

اگه اون نخواسته بود که اینجوری نمیشد.

هیچی به ذهنم نمیرسه. زندگیم فلسفه ی نخواستن هاست....

نوشته شده توسط پانی در ساعت 1:20 | لینک  |